|
شهید «سید اسدالله مدنی» در سال 1293 در روستای دهخوارقان آذرشهر آذربایجانشرقی به دنیا آمد. وی قبل از انقلاب اسلامی مبارزات خود را علیه رژیم پهلوی آغاز کرد و در کنار سایر انقلابیون به مبارزات خود تا پیروزی شکوهمند اسلامی ادامه داد. ایشان پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به عنوان نماینده مردم همدان در مجلس خبرگان قانون اساسی برگزیده شد و پس از شهادت اولین شهید محراب شهید آیت الله قاضی طباطبایی، امام جمعه تبریز، از طرف امامخمینی(ره) نماینده ولیفقیه و امام جمعه تبریز منصوب شدند. سرانجام این عالم مجاهد خستگیناپذیر در 20 شهریور سال 1360 در حال اقامه نماز جمعه به دست منافقین کوردل به شهادت رسید. آنچه در این صفحه میخوانیم برگرفته از کتاب ذریه طیبه - ویژه شهادت آیتا... مدنی، شهریور87، بنیاد شهید و امور ایثارگران است. ایشان در طول مدتی که من در خدمت ایشان بودم شبها حداکثر دو یا سه ساعت استراحت می کردند و نیمه شب از جا بر میخاستند و وضو میگرفتند و مشغول عبادت و راز و نیاز با خداوند متعال بودند و بعد از اذان ایشان نماز میگذاردند و بعد کمی استراحت میکردند و سپس راهی مسجد میشدند. ایشان به قوانین احترام خاصی میگذاشتند. خصوصاً قوانین راهنمایی و رانندگی. موقعی که با ایشان به جایی میرفتیم اگر چنانچه کسی با سرعت رانندگی میکرد ایشان تذکر میدادند و میگفتند اول ما باید قوانین را رعایت کنیم و بعداً از مردم توقع رعایت این قوانین را داشته باشیم. آقا احترام خاصی به مردم قائل بودند. ایشان تمام وقت در اختیار مردم بودند فقط زمانی که برای مراسم میرفتند، درب منزل ایشان بسته میشد و یا وقتی که ناهار صرف میکردند، ما درب منزل را میبستیم. ایشان توصیه میفرمودند: در حین غذا خوردن اگر کسی در زد و کاری داشت او را برنگردانید و به داخل دفتر راهنمایی کنید. ایشان به تمام مشکلات مردم نظیر مسکن، مالی و زندگی و حتی معضلات آنها شخصاً با دل و جان گوش میدادند و رسیدگی میکردند. ایشان آنقدر زندگی خود را صرف و وقف رسیدگی به امور مردم میکردند که روزی آیتالله مشکینی که به منزل ایشان آمده بودند و این همه فعالیت ایشان را دیدند، از ما خواستند که نگذاریم آیتالله مدنی خودشان را به خاطر مسائل کوچک و مشکلات جزئی خسته کنند. وقتی کسی از اطرافیان ایشان در رسیدگی به کارهای مردم سستی از خود نشان میداد، ایشان فوقالعاده ناراحت میشدند و متذکر میشدند که باید به کارهای مردم که مراجعه کردهاند، تا آنجا که امکان دارد رسیدگی کرد و به خاطر همین مردم هم علاقه خاص و بسیار شدیدی به این شهید گرانقدر داشتند که شرکت عظیم و سیلآسای مردم در مراسم تشییع پیکر پاک این شهید بیانگر اوج علاقه مردم به معظمله بود. عکس امام آیتالله مدنی قبل از انقلاب در شهرهای مختلفی در تبعید بودند. ایشان قبل از انقلاب به تبریز آمدند و میهمان آیتالله قاضی طباطبایی بودند که پس از دو سه روز به آذرشهر رفتند و ما موفق به دیدار ایشان در تبریز نشدیم برای همین؛ سه نفر به آذرشهر رفتیم و ایشان در آن روز در مسجد آذرشهر سخنرانی میکرد. بعد از اتمام سخنرانی با ایشان روبوسی و احوالپرسی کردیم. من در حدود 50 قطعه عکس امام را زیر پیراهنم که به آذرشهر برده بودم در آوردم و به ایشان دادم. ایشان با دیدن عکس امام خیلی خوشحال شدند و عکس امام را بین بزرگان آذرشهر که در آنجا حضور داشتند اهداء کردند و از آنها خواستند تا فردا صبح روی دیوارهای شهر بچسبانند. رفتار ملایم روزی ایشان سخنرانی محکمی علیه رژیم شاه کردند. شب آن روز ساعت یک بامداد بود که درب منزل به صدا در آمد! آقا به من فرمودند: «برو در را باز کن! رفتم و از پشت درب پرسیدم که چه کسی است و چه میخواهد؟ گفت: «من رئیس شهربانی هستم، در را باز کن». گفتم: «هر کی باشی، باش. در را باز نمیکنم مگر اینکه صاحبخانه اجازه دهد.» برگشتم و از آقا اجازه باز کردن در را خواستم. آقا فرمودند: «برو در را باز کن.» به حیاط رفتم و در را باز کردم. رئیس شهربانی گفت: «چرا در را باز نمیکردی؟» گفتم: «من باید اجازه میگرفتم از آقا. آیا سربازت بدون اجازه تو کار میکند؟ من هم بدون اجازه آقا کاری نمیکنم. بعد رئیس شهربانی به داخل اتاق رفت. آقا فرمودند: «بفرمایید بنشینید!» رئیس شهربانی گفت: «چرا حرفهایی میزنید که برای ما مشکل ایجاد میکند؟» آقا فرمودند: «تشریف میآورید داخل، مسجد خانه خداست، شما هم مسلمانید. میآمدید و صحبت میکردیم. آقا آنقدر با ملایمت و نرمی با او رفتار کرد که آنها خداحافظی کردند و رفتند. ساده زیستی یکی از خصوصیات اخلاقی شهید مدنی، ساده زیستی و اسراف نکردن بود که در این مورد خاطرهای که از ایشان در ذهنم است مربوط میشود به روزی که آقای دکتر حبیبی (معاون اول رئیس جمهور) در منزل یکی از مسؤولان برای صرف نهار میهمان بودند. وقتی آیتالله مدنی وارد اتاق شدند و نگاهشان به سفره افتاد، ناگهان قیافهشان تغییر کرد و ناراحت به نظر میرسیدند. در سفره غذا، خورشت قیمه اضافی بود. آقا رو به میزبان و صاحبخانه کردند و فرمودند: «مگر من نگفتهام اسراف نکنید؟ یک نوع غذا کافی است، لزومی نداشت که دو نوع غذا آماده کنید. ایشان در منزل غذای فوقالعاده سادهای صرف میکردند. سیبزمینی و گاهی آش غذای روزانه ما بود و تنها گاهی که میهمان یا مسؤولی میآمد و ما غذای دیگری میخوردیم آن هم یک نوع غذا و به مقداری که سیرمان کند. آقای آیتالله مدنی خیلی با نفس خود مبارزه میکردند. اگر غذایی مورد علاقه ایشان بود، ایشان غذا را میکشیدند، نگاه میکردند ولی لب به غذا نمیزدند چرا که دوست نداشتند تنها خود از غذاهای خوشمزه بخورند. همگی ما واقعاً به این خصوصیت اخلاقی ایشان در دل خود آفرین گفتیم و این نکته مهمی بود که ما نباید فراموش کنیم و باید در زندگی خود به کار گیریم. همسایهها را اولویت قرار دهید یادم هست که روز بسیار سردی بود که به همراه آقا از مسجد میرفتیم خانه آقا، خدا شاهد است که حتی در خانه نفت نبود، در زمانی که امام جمعه بود. یکدفعه دیدم که آقا پریشان شدند و فرمودند: «آنجا چه کار دارند میکنند جلوی خانه؟» گفتم: «نمیدانم آقا. فرمودند: «سریع برو بگو دست نگهدارید.» زمان کمبود نفت بود. مشهدی عباس نفتچی گفت: «اینها را نفت فروش محل داده است و سهمیه شماست.» آقا پرسیدند: «به همه همسایهها دادهاید؟» مشهدی عباس نفتچی گفتند: «نه آقا! گفتهاند اول برای شما بیاوریم.» آقا فرمودند: «مدنی نفت نمیخواهد! ببرید اول برای همسایهها بدهید. اگر آخر از همه نفتی ماند هر چقدر سهمیه من بود همان را بیاورید و در بشکه خالی کنید.» آنروز دوازده نفر از پاسداران آذرشهر آمده بودند، از آقا پرسیدند: «آقا! توی این سرما چطوری نشستهاید؟» آقا گفتند: «اصلاً سرد نیست هوا خیلی هم خوب است» چون اوایل انقلاب کمبود نفت وجود داشت و نفت جیرهبندی شده بود، آقا از بخاری ذغالی استفاده میکردند. البته بخاری را یک وعده صبح و یک وعده بعد از ظهر اجازه داشتیم که روشن کنیم. آقا به ما میگفتند: «اگر به کسی نفت نرسد فردای قیامت از من میپرسند و من نمیتوانم جواب بدهم و برای خداوند جوابی ندارم.» همیشه تسلیم حق بود آقا همیشه در فکر اصلاح خود بودند مثلاً اینکه در حرف زدن. در غذا خوردن سادگی را سرلوحه خود قرار داده بودند. در مقابل حق همیشه تسلیم میشدند. مثلاً اگر به کسی حرفی میگفتند و میدیدند که اشتباه شده زودتر عذرخواهی میکردند. در خصوص غذا، معروف بود آقا خورشت بادمجان خیلی دوست داشتند. روزی یکی از عزیزان از آقا و سایر دوستان دعوت کردند که بنده هم در آن میهمانی حضور داشتم. آقا بر سر سفرهای که بیش از یک نوع غذا داشت نمینشستند؛ دوست میزبان ما به جهت اینکه آقا خورشت بادمجان را دوست داشتند غذای باب طبع آنها را تهیه کرده بودند. آقا مقداری برنج کشیدند و یک بادمجان نیز بر روی آن گذاشتند. در جلوی چشم همه آقا برنج را خوردند ولی با وجود اینکه علاقه زیادی به خورشت بادمجان داشتند از خوردن آن امتناع کردند همه از این حرکت آقا حیرتزده شده و پرسیدند: «آقا! چرا بادمجان را میل نفرمودید؟» آقا در جواب فرمودند: «اصل مطلب اینجاست که من خواستم به نفسم بفهمانم که ای نفس! مدنی غلام تو نیست و حرف تو را گوش نمیکند.» بعد از شهادت آیتالله مدنی وقتی که آیتالله مشکینی دارایی شخصی شهید مدنی را حساب کرده بود 700 تومان بود. حالا شما جوانان و برادران وضع اجتماعی، اخلاقی، سیاسی و دینی و مالی شهید مدنی را با سایر افراد مقایسه کنید. آقایی که سرشار از گذشت و مهربانی بود روزی آقای بازرگان سخنرانی کرده بود و در آن سخنرانی راجع به مجلس خبرگان و افراد قانونگذار آن اظهار نگرانی کرده بود و سخنرانی او از طریق صدا و سیما پخش شد. آیتالله بهشتی در آن روزها به سخنان آقای بازرگان جواب داده بودند. اما صدا و سیما سخنان بازرگان را پخش کرده بود ولی سخنان دکتر بهشتی را که در جواب سخنان او بود پخش نکرد. صبح روز بعد که با آقا وارد مجلس خبرگان شدیم، آیتالله مدنی پرسیدند: «آیتالله بهشتی این چه وضعی است؛ چرا صحبتهای شما را از رادیو تلویزیون پخش نکردند؟» آیتالله بهشتی فرمودند: «من که نمیتوانم از سخنرانی خودم دفاع کنم شما باید اقدام کنید.» آن وقت آیتالله مدنی، آیتالله صدوقی را صدا زدند و به اتفاق به اتاقی تشریف آوردند. بعد آیتالله مدنی به بنده فرمودند: «زود صدا و سیما را بگیر.» من صدا و سیما را گرفتم. آقا فرمودند: گوشی را به آیتالله صدوقی بده. گوشی را به آیتالله صدوقی دادم. آقا از آیتالله صدوقی خواستند که به قطبزاده (مدیرعامل وقت سازمان صدا و سیما) بفرمائید که سخنان آیتالله دکتر بهشتی را نیز پخش کنند. آیتالله صدوقی خیلی با ملایمت و مهربانی از او خواستند که به پخش سخنان آیتالله دکتر بهشتی اقدام نمائید. حین گفتوگوی تلفنی آیتالله صدوقی با قطبزاده از نحوه درخواست و سخنان آیتالله صدوقی چنین برمیآمد که قطبزاده قبول نمیکند تا سخنان آیتالله بهشتی را از صدا و سیما پخش کند. آقا گوشی را از آیتالله صدوقی گرفتند و خطاب به قطبزاده فرمودند: «آقای بازرگان سخنرانی کردهاند و شما پخش کردهاید و ایشان (آیتالله بهشتی) هم جواب دادهاند باید پخش کنید.» آقا به قطبزاده گفتند: «اگر امروز تا ساعت دو جواب شهید بهشتی را پخش نکنید، من مدنی نیستم اگر اجازه بدهم تو در آنجا بمانی.» وقتی از مجلس به منزل برگشتیم، درست ساعت دو بعد از ظهر بود. تلفن زنگ زد. بلافاصله از آن سوی تلفن گفت: «من قطبزاده هستم. گوشی را به آیتالله مدنی بدهید.» من گوشی را به آقا دادم. آقا با اشاره فرمودند رادیو را باز کن. رادیو را باز کردم، دیدیم سخنرانی آیتالله بهشتی را پخش میکند. مثل اینکه قطبزاده در تلفن از آقا پرسید آقا راضی شدید؟ آقا فرمودند من زمانی راضی میشوم که الان در اخبار نیمروزی ساعت دو پخش کنی. همانگونه که سخنان آقای بازرگان را شب در تلویزیون پخش کردهای به همان صورت امشب سخنان و جواب آیتالله دکتر بهشتی را پخش میکنی. همچنین در خبر ساعت 12 شب و خبر ساعت 8 بامداد فردا باید پخش بکنی که به همان ترتیب نیز سخنان آیتالله بهشتی پخش شد. در جریان پیروزی انقلاب که عوامل رژیم دستگیر شده بودند یک روز ما برای دیدن زندانیان به زندان رفتیم. من یکی از آنان را شناختم. یک لحظه وقتی چشمم افتاد به همان سرگرد که آقا را از تبریز به قم تبعید کرده بود و در آن شب که آقا را تبعید میکردند مشتی را هم به من زده و آقا را مسخره کرده بود. من به آیتالله مدنی گفتم که از ایشان شکایت خواهم کرد. آقا فرمودند: «من هم همراه شما بودم پس من هم شکایت خواهم کرد.» از آقا خواستم چیزی بنویسیم و به دادگاه بدهیم. قلم و کاغذ برداشتند و متنی را نوشتند و خودشان آن را امضاء نمودند و از من نیز خواستند تا امضاء کنم. کاغذ را گرفتم و متن آن را خواندم. دیدم آقا ماوقع تبعید از تبریز را نوشتهاند و خواستهاند که اگر آن سرگرد به خاطر تبعید کردن من زندانی شده من از حق خود میگذرم و برادرم احد منبع جود هم که در آن شب در آنجا با من بود از حق خودش میگذرد و رضایت خودش را اعلام میکند. من با تعجب به آقا نگاه کردم، و دریافتم که آقا چقدر مهربان و باگذشت هستند.
شهادت ناباورانه
چند روز قبل از واقعه شهادتشان پای من به علت شکستگی در گچ بود و من در منزل بستری بودم. منزل ما در خیابان عارف بود. من روی تخت دراز کشیده بودم که صدایی شنیدم. صدا شبیه صدای انفجار بود. پشتم لرزید. فوراً به دفتر آقا زنگ زدم. حاج احد که برای پاسخگویی به مردم و تلفنها در دفتر مانده بود گوشی را برداشت. از او پرسیدم که اتفاقی افتاده است یا نه؟ او اظهار بیاطلاعی کرد ولی در همین لحظه کسی به حاج احد موضوع شهادت آیتالله مدنی را اطلاع داد که ناگهان حاج احد شروع به گریه کرد و نتوانست صحبت کند. از او پرسیدم که چه شده است؟ چیزی نگفت و گفت بعداً تماس بگیرید. من فهمیدم که اتفاقی برای آیتالله مدنی افتاده است و بعداً ناباورانه باور کردیم که آقا شهید شده است.! شب عاشورا شب تاسوعا گذشت. شب عاشورا بود. وضع خیلی ناجور شد. ضدانقلاب و خلق مسلمان هر لحظه دنبال فرستی بودند تا آشوب راه بیاندازند. چند نفر خبر آوردند که یک دسته عزاداری که همگی از افراد شرور هستند به منزل آیتالله مدنی خواهند آمد و قصد توهین و اهانت و تهدید ایشان را دارند. من سریع مشغول شدم و چند نفر از برادران را آگاه کردم. از حسن شفیعزاده هم خواستم تا چند نفر از برادران مخلص را بردارد و با خود به منزل آقا بیاورد؛ ایشان هم چند نفر را با خود آوردند. این برادران مسلحانه در حیاط مخفی شدند و من گفتم: تا ما علامت ندادیم کاری نکنند. دستجات عزاداری میآمدند و عزاداری میکردند و آیتالله مدنی روی پله نشسته بود و برای آنان سخنرانی میکرد که ناگهان افرادی آمدند و به آقا اطلاع دادند که یک عده سلاخ و قصاب میآیند به طرف بیت شما. بالاخره دسته مورد نظر از در حیاط وارد بیت آقا شدند و شعارهایی دادند و علیه آقا فریاد میزدند و توهین و اهانت میکردند و همه آنان قمه به دست بودند و هرگونه رفتار مخالف آنان را میخواستند سرکوب کنند. آنها داخل اتاق آیتالله مدنی شدند عکس امام (ره) را پاره کردند و از آقا خواستند شعارهای آنان را بر علیه انقلاب تکرار کند، اما آقا چیزی نگفتند. وضع خیلی بحرانی بود و اگر کسی بیتوجه کاری میکرد، ممکن بود خون چندین نفر ریخته شود. من رو به قبله ایستادم و از صمیم قلب دعا کردم و گفتم: یا فاطمه زهرا(س) خودت به داد فرزندت (آیتالله مدنی) برس. در حالی که چشمهایم پر از اشک شده بود و واقعاً نگران آقا بودم. در این حین که گروه اشرار به آقا فشار میآوردند و هتک حرمت میکردند و حیاط هم پر از افراد مختلف بود. فکری به ذهن من رسید این که در سر دسته قرار بگیرم و با شعار و وردهای مذهبی دسته را به بیرون هدایت کنم و بدینترتیب غائله آن روز هم ختم به خیر شد.
محکم و قاطع آیتالله مدنی به تمام امورات شهر رسیدگی میکردند. حتی رسیدگی به وضع نانوائیها. برای رفتن به مسجد که پیاده رفت و آمد میکردند، معمولاً به این امور میرسیدند. یک خاطره دیگری عرض کنم. شخصی دو قطعه زمین در باغمیشه داشت. سازمان زمین شهری آنها را تصرف کرده بود. فردی که زمینش تصرف شده بود، خدمت آقا آمد و گفت که زمینهای مرا گرفتهاند و نمیدهند و من خودم دو فرزند دارم که برای آینده آنها نیز زمینها را لازم دارم. آیتالله مدنی نامهای به زمین شهری نوشتند که شرعاً شما نمیتوانید زمین این مرد را بدون رضایت او تصاحب کنید. آن مرد که نامه را برده بود به زمین شهری نتیجهای نگرفته بود. دیدم که ناراحت آمد و پرسیدم چی شد؟ گفت: مهندسی که در آنجا بود میگوید: امام جمعه از این امور سر در نمیآورد. وقتی این مطلب را گفت به او گفتم: این مطالب را بیا به خود آقا بگو. آمد و به آقا گفت. آیتالله مدنی به من گفتند: برو و این شخص را پیش من بیاور. من هم رفتم پیش او تا شاید مسأله را حل کنم. رفتم به آن مهندسی که در زمین شهری بود. گفتم آیتالله مدنی نامهای نوشته بودند که شما ترتیب اثر ندادهاید، در مورد آن آمدهام. به من جواب داد که: آیتالله مدنی از مسائل شرعی سر در میآورند نه از مسائل مهندسی و شهری. من هم گفتم که اتفاقاً آیتالله مدنی در نامه هم نوشتهاند شما شرعاً نمیتوانید زمین ایشان را تصاحب کنید. به او گفتم که آقا فرمودند که بیایند و به خود من جواب بدهند، پس بلند شو برویم. گفت اگر نروم چه میشود؟ بالاخره آن مهندس مسؤول را به نزد آیتالله مدنی آوردیم. آقا از او پرسیدند چرا زمین این مرد را بدون ملاحظه مسائل شرعی تصرف کردید؟ آن مرد دستپاچه شد. آقا یک سیلی محکم زد و حکمش را نوشت و گفت: ببریدش به زندان و مستقیم به زندان بردند. سپس نزد آقا آمدند و وساطت کردند و آقا قبول نکرد. سپس استاندار آمد و از آقا خواهش کرد تا او را ببخشد و از آقا عذرخواهی کند که اشتباه کرده است. آقا فرمودند که من او را از زندان بیرون میآورم به این شرط که از این به بعد در هیچ ارگان یا نهاد و سازمانی مشغول به کار نباشد و استاندار هم قبول نمود.
|