صفحه 1 : همه دانا صفحه 2 : خبر همدان صفحه 3 : خبر همدان صفحه 4 : خبر همدان صفحه 5 : فرهنگی صفحه 6 : همه دانا صفحه 7 : ایران و جهان صفحه 8 : اندیشه

۲۷
مرداد
۱۴۰۵

شماره
۶۲۳۶

امروز: ۲۷ (مرداد) ۱۴۰۵ ◀ ◀ Tuesday 2026 (Aug) 18

عناوین صفحه



هگمتانه، گروه رفیق شهیدم: جمشید صارمی آزاده و جانباز ملایری علاوه بر جمع‌آوری آثار دوران جبهه و جنگ و اسارت خود و برپایی موزه شخصی از شهادتش و تدوین کتابی از خاطرات آن دوران با عنوان «بخت جمشید» می‌گوید.
جمشید صارمی متولد سال 1344 آزاده و جانباز دوران جنگ تحمیلی است چهار و نیم سال در اسارت دشمن بوده که بعد از اسارت با ادامه تحصیل در رشته روانشناسی امروز دارای مدرک دکتری روانشناسی بالینی از دانشگاه تهران است.
وی در دوران پیروزی انقلاب یک نوجوان تقریبا 13 ساله بوده و با روحیه مبارزاتی که داشته در کنار بزرگترها همواره در مبارزات و تظاهرات‌ها حضوری پر رنگ داشته است.
با این مقدمه و آشنایی مختصر با این یادگار جبهه و جنگ، صفحه رفیق شهیدم میهمان این آزاده سرافراز و جانباز بزرگوار است و ایشان از روزهای انقلاب و جنگ روایت کردند.
روایت چهار سال و نیم اسارت
صارمی که حدود چهار سال و نیم اسیر زندان‌های بعثی عراق بوده است، درباره چگونگی اسارتش در شب عملیات والفجر 8، گفت: شب 27 بهمن ماه سال 64 بود که با «حجت دینی» و چند نفر دیگر از بچه‌ها نعل اسبی خورده و در حال محاصره بودیم، شهید «حسین همدانی» و شهید «حاج ستار ابراهیمی» هم با ما بودند که موتور ما را گرفتند و قرار شد بروند و با پشتیبانی برگردند.
صارمی ادامه داد: وقتی به خودمان آمدیم دشمن ما را با تانک محاصره کرده بود. منور تانک‌ها به قدری قوی بود که سوسک و مورچه‌های روی زمین را هم نشان می داد. از طرفی هواپیماها هم منور چتری می ریختند.
وی تصریح کرد: ما دقیقا 10 کیلومتری کارخانه نمک فاو بودیم. یادم هست که باران نم نم می‌بارید و زمین ماسه ای را طوری چسبناک کرده بود که پوتین‌ها روی زمین می چسبید و وزنش به بیشتر از 10 کیلو می رسید. ساعت حدود یک و نیم بامداد بود. محاصره شده بودیم و از بالا و پایین ما را می زدند طوری که درازکش یا نیم خیز هم که بودی، تیر می خوردی.
صارمی ادامه داد: «محمد پاشایی» تیربارچی ما بود. خمپاره که زدند پاشایی سه تکه شد. تکه هایش را از روی زمین جمع کردم و با چفیه بستم. بعد تیربارش را برداشتم که شلیک کنم، دستم سوخت. آنقدر تیراندازی کرده بود که تیربار به اندازه یک تنور داغ شده بود.
این رزمنده دفاع مقدس افزود: پاشایی یک کمکی به نام «ابوالفضل» داشت که از او کمک خواستم همین که دو قدم پشت سر ما آمد، تیر خورد و افتاد. باکس هزار تایی ابوالفضل را برداشتم و با «حجت دینی» که آرپی‌چی زن بود، گوشه ای پناه گرفتیم. حجت دو یا سه تا آرپی‌چی داشت اما خرجش کم بود. خرج‌ها برایش آوردم. چند تا آرپی‌چی که زد، آن را زمین گذاشت رو به من کرد و گفت: «جمشید دیگر نمی‌توانم.» خوب که به صورتش نگاه کردم دیدم از بینی و گوشش خون می آمد و سرگیجه و سردرد داشت. آرپی‌چی را دستم گرفتم و بلند شدم. بعد از چند شلیک، برجک تانک را زدم که مرا دیدند. همین که تیربار را برداشتم تا دوباره شروع به تیراندازی کنم یک لحظه دیدم بین زمین و آسمانم.
وی ادامه داد: همان لحظه متوجه شدم روحم از بدنم جدا شده و در ارتفاع چند متری از جنازه خودم بین زمین و آسمان ایستاده ام. جنازه ام را روی زمین دیدم. جنازه بچه‌ها را هم می دیدم هیچ دردی نداشتم. یک لحظه با خود گفتم «خدایا ممکن است خانواده من طاقت شهادت مرا نداشته باشند» همین که این جمله از ذهن من گذشت، خود را روی زمین دیدم. دردم شروع شد آن هم چه دردی، نصف کاسه سرم رفته بود ترکش به کمرم خورده بود و کنار صورتم هم زخم شده و دست چپم هم از کار افتاده بود. دست «حجت دینی» را گرفتم و گفتم: «حجت مرا اینجا نگذاری منم را هم ببر» گفت: «نه، تو را هم همراه خودم می برم.»
صارمی مطرح کرد: بعدا که «حجت دینی» به ایران بازگشت مرا به عنوان شهید مفقودالجسد معرفی کردند و پوتین و لباس‌هایم را هم در قبرم گذاشتند و بعدها که برگشتم قبر مرا به شهید «مصطفی طالبی» دادند. طوری بود که یکسال برای من دعای توسل و زیارت عاشورا می خواندند.
این آزاده دوران دفاع مقدس ادامه داد: دم دم‌های صبح بود، باران نم نم می بارید من با همان حال روی زمین افتاده بودم به هر زحمتی بود با دست راستم رو به بالا برگشتم. دو پا و دست چپم از کار افتاده بود و تیر به کتفم خورده بود. لب هایم را خیس کردم. همان لحظه صدای تیر شنیدم گوشه چشمم که خون آلود و خشک شده بود را به هر زحمتی بود، باز کردم. دو نیروی عراقی را دیدم سیاه پوست و بلند قد که کلاه قرمز سر گذاشته بودند و یکی یکی بالای جنازه‌ها می آمدند تجهیزات و اسلحه‌های بچه‌ها را برمی داشتند و اگر هم کسی نفس می کشید یا صدای ناله ای از او بلند می شد، تیر خلاص می زدند.
صارمی بیان کرد: به من که نزدیک شدند دست راستم را بلند کردم. رگبارشان را سمتم گرفتند و دو تیر به من خورد. بالای سرم که رسیدند به زبان عربی گفتند «مرده» بعد هم پوتین و اسلحه کلاشینکف نویی که داشتم برداشتند. یکی از آنها آنقدر به صورتم نزدیک شده بود که دود سیگارش به مشامم می رسید نفسم را حبس کرده بودم. یکی شان با همان لهجه غلیظ عربی گفت: «هذا صغیر» یعنی خیلی بچه است شاید برای این بود که آن موقع هنوز ریش نداشتم. دو تا تسبیح و انگشتر هم داشتم که یکی از انگشترها را از انگشتم درآوردند و رفتند.
وی تصریح کرد: کمی که دور شدند نفس تازه کردم. همچنان به رزمنده هایی که هنوز نفس می کشند یا صدای ناله شان می آمد تیر خلاص می زدند و تجهیزات شان را برمی داشتند حواسم به آن‌ها بود که حالا دورتر شده بودند ناگهان صدای نزدیک شدن یک تانک را شنیدم. سرم را برگرداندم دیدم با شنی(زنجیر) تانک بصورت زیک زاکی از روی جنازه بچه‌ها رد می شوند و جنازه‌ها را له می کنند. طوری بود دو سه متری من خون بچه هایی که پیکرشان زیر شنی تانک متلاشی می شد، روی صورتم می ریخت.
این رزمنده دفاع مقدس ادامه داد: همین که تانک به سمتم برگشت، دست راستم را دوباره تکان دادم. دو نفر از تانک پایین آمدند و با زبان عربی گفتند: «باالله گک» من گمان کردم که می گویند «بلند شو گم شو» دستم را تکان دادم و گفتم «نمی‌توانم» یکی شان اسلحه اش را مسلح کرد که شلیک کند اما آن یکی مانع شد و گفت: «صغیر» یعنی «بچه اس».
صارمی افزود: دو نفری مرا بلند کردند و روی تانک انداختند. همان لحظه «جهانشیر یوسفی» و «محمدرضا غلامی پاک» را روی تانک دیدم. مرا که دیدند، گفتند: «جمشید! تو هم اسیر شدی؟» و با چفیه ای که دور گردن شان بود سرم را بستند.
به خانواده‌ام گفته بودند که من شهید شده‌ام
صارمی، آزاده سرافراز در ادامه اظهارکرد: خانواده‌ام هیچ اطلاعاتی از من نداشتند. برخی از دوستانم که در عملیات «والفجر 8» همراه من بودند به خانواده ام گفته بودند که من شهید شده ام و پیکر شهیدی را برای خانواده ام از جبهه آورده بودند و چون این شهید بزرگوار سر نداشته، به جای من و به نام «جمشید صارمی» به خاک سپرده شده بود اما مادرم می گوید که به دلش گواه شده بود فرزندش زنده است. بعد از یک سال و نیم پس از مراسم شهادت، چهلم و سالگردی که برای من برپا شده بود، نامه من توسط صلیب سرخ به دست خانواده ام رسید و آنها متوجه شدند که من زنده‌ام بعد از آن هر چند ماه برایشان نامه می نوشتم و جواب نامه هایم را در عراق دریافت می کردم.
صارمی در ادامه بیان خاطراتش گفت: زمانی که اسیر شدم دانشجوی تربیت معلم بودم و حتی خوابگاه دانشگاهم نیز به نام «شهید صارمی» نامگذاری شده بود. این جانباز 50 درصد همچنین گفت: زمانی که اسیر شدم 27 بهمن 64 بود و روزی که به ایران برگشتم 24 بهمن 69 بود. خیلی‌ها را نمی‌شناختم حتی برادرم را که بزرگ شده بود. روحیه ام به کلی تغییر کرده بود اما روزهای سخت گذشت.
صارمی اظهار کرد: اگر بخواهم بگویم، شاید روزها و سال‌ها طول بکشد و در این گفت‌وگو مجال آن نیست.
صارمی هدفش را از رفتن به جبهه دفاع از کشور، انقلاب و اسلام عنوان کرد و گفت: خدا کند روزی برسد که تمام واقعیت‌های جنگ برای نسل‌های آینده بازگو شود و مردم بدانند که آنچه ماندگار است، واقعیت هاست.
سفارش هایی به جوانان
صارمی از جوانان خواست تا ضمن اعتقاد به ولایت، از آرمان‌ها دفاع کنند و راه شهدا را ادامه دهند.
وی افزود: جوانان هرگز به دنیا و زرق و برق آن دل نبندند چرا که این دنیا به هیچ کس وفا نمی‌کند.
وی افزود: حاضرم تمام زندگیم را بدهم و یک ساعت به روزهای دفاع مقدس برگردم؛ به روزهای اسارت که سخت ترین سختی‌ها بود اما با روحی پر از ایمان، ایثار و شجاعت پشت سر گذاشته شد.
وی در ادامه خطاب به آزادگان بیان کرد که هرگز آن روزها را از یاد نبرند چرا که آن روزها همه عبادت بود.
این رزمنده دفاع مقدس با بیان اینکه سختی‌های زندگی امتحان الهی است، تأکید کرد: مبادا که مدیون، شرمنده و سرافکنده شهدا باشیم. باید نسبت به کشور، آرمان شهدا، امام(ره) و مقام معظم رهبری که سایه سر ما هستند، بصیرت داشته باشیم.



ارسال ديدگاه

نام:
پست الکترونیکی:
کد امنیتی: سوال: کوچک‌ترین عدد زوج؟ 2 جواب به فارسی وارد شود
ديدگاه: